يادداشت‌های ادبی


:: از محمدعلی جوشایی ::

2
روز گرسنگی سرمان را فروختیم
نان خواستیم، خنجرمان را فروختیم

چون شمع نیمه مرده به سوسوی زیستن
پس مانده های پیکرمان را فروختیم

از ترسِ پیرکُش شدنِ ریشــه‌ای کثیف
سر شاخه‌ی تناورمان را فروختیم

غیرت نبود تا بزند پشت دست حرص
ما کودکانه باورمان را فروختیم

در چشم گرگ خیره مشو ای پدر که ما
پیراهن برادرمان را فروختیم

دروازه، باز و بسته چه توفیر می‌کند؟
وقتی نگاهِ بر درِمان را فروختیم

H   O   M   E

پنجره شعر